سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی

برخی از آثار طاهره صفار زاده

ارسال‌کننده : علی پالیزبان در : 91/10/2 9:33 صبح

  • اصول و مبانی ترجمه، 1358
  • ترجمه‌های نامفهوم، 1384
  • ترجمه مفاهیم بنیادی قرآن مجید (فارسی و انگلیسی)، 1379
  • ترجمه قرآن کریم (سه زبانه متن عربی با ترجمه فارسی و انگلیسی)، 1380
  • ترجمه قرآن کریم (دو زبانه متن عربی با ترجمه فارسی)، 1382
  • ترجمه قرآن کریم (دو زبانه متن عربی با ترجمه انگلیسی)، 1385
  • مفاهیم قرآن در حدیث نبوی : گزیده‌ای از نهج الفصاحه با ترجمه فارسی و انگلیسی، 1384
  • طرح سرپرستی و ویراستاری 36 کتاب زبان تخصصی برای رشته‌های مختلف دانشگاهی، 1359- 1376




کلمات کلیدی : برخی از آثار طاهره صفار زاده

زندگینامه طاهره صفارزاده

ارسال‌کننده : علی پالیزبان در : 91/10/2 9:30 صبح

 

طاهره صفارزاده، شاعر، نویسنده، محقق و مترجم قرآن در 27 آبان سال 1315 در سیرجان به دنیا آمد.

وی در 6 سالگی تجدید و قرائت و حفظ قرآن را در مکتبخانه محل زندگی خود آموخت و تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در کرمان گذراند.

صفارزاده نخستین شعرش را در 13 سالگی سرود و اولین جایزه شعر را که یک جلد دیوان جامی بود در چهارم دبیرستان به پیشنهاد دکتر باستانی پاریزی که آن زمان از دبیران دبیرستان بهمنیار بود، از رئیس آموزش و پرورش استان دریافت کرد.

تحصیلات دانشگاهی صفارزاده در رشته زبان و ادبیات انگلیسی است. وی مدتی به عنوان مترجم متون فنی در شرکت نفت کار کرد و به دنبال یک سخنرانی در اردوی تابستانی فرزندان کارگران مجبور به ترک کار شد.

صفارزاده برای ادامه تحصیل به انگلستان و سپس به آمریکا رفت و در دانشگاه آیوا هم در گروه نویسندگان بین‌المللی پذیرفته شد و هم به کسب درجه MFA نایل آمد (MFA درجه‌ای مستقل است که به نویسندگان و هنرمندانی که داوطلب تدریس در دانشگاه باشند اعطا می‌شود و نویسندگان به جای محفوظات و تاریخ ادبیات به آموختن و نقد به صورت تئوری و عملی و ... می پردازند).

صفارزاده پس از تحصیلات در خارج کشور در سال 1349 به استخدام دانشگاه ملی (شهید بهشتی) درآمد. وی پایه‌گذار آموزش ترجمه به عنوان علم و برگزارکننده نخستین نقد علمی ترجمه در دانشگاه‌های ایرانی محسوب می‌شود.

وی در زمینه شعر و شاعری به دلیل مطالعات و تحقیقات ادبی، به معرفی زبان و سبک جدیدی از شعر با عنوان شعر طنین توفیق یافت و در آغاز انقلاب اسلامی به کمک نویسندگان سرشناس کشور به تاسیس مرکزی به نام کانون فرهنگی نهضت اسلامی اقدام کرد.

دکتر طاهره صفارزاده، پس از انقلاب اسلامی از سوی همکاران خود در دانشگاه شهید بهشتی به عنوان رئیس دانشگاه و نیز رئیس دانشکده ادبیات انتخاب شد. همزمان با سرپرستی دانشکده ادبیات طرح بازآموزی دبیران را به اجرا درآورد.

به سرپرستی صفارزاده برای نخستین‌بار برای کلیه رشته‌های عملی دانشگاه‌ها کتاب به زبان‌های انگلیسی، فرانسه، آلمانی و روسی تالیف شد.

دکتر صفارزاده در سال 1371 از سوی وزارت علوم و آموزش  عالی استاد نمونه اعلام شد و در سال 1380 پس از انتشار ترجمه «قرآن کریم» به افتخار عنوان خادم القرآن نایل شد.

وی در ماه مارس 2006 همزمان با برپایی جشن روز جهانی زن از سوی سازمان نویسندگان آفریقا و آسیا به عنوان شاعر مبارز و زن نخبه و دانشمند مسلمان برگزیده شد.

از طاهره صفارزاده تا کنون علاوه بر مقالات و مصاحبه‌های علمی و اجتماعی، بیش از 14 مجموعه شعر و 10 کتاب ترجمه یا نقد ترجمه در زمینه‌های ادبیات، علوم، علوم قرآنی و حدیث منتشرشده و گزیده سروده‌های او به زبان‌های گوناگون جهان ترجمه شده است.

وی در سال 1387 به علت بیماری تحت عمل جراحی قرار گرفت و چند ماه پس از آن در حالت کما در بیمارستان بستری شد. طاهره صفارزاده آبان 1387 درگذشت

 

طاهره صفارزاده


 




کلمات کلیدی : زندگینامه طاهره صفارزاده

شریعتی، دیدار در زندان / رضا براهنی

ارسال‌کننده : علی پالیزبان در : 91/9/29 9:54 عصر

شریعتی، دیدار در زندان / رضا براهنی
مقاله اختصاصی از دکتر رضا براهنی درباره دکتر علی شریعتی
یک: سال 1352 به گمانم اواخر مهر، بسته سیگاری که پس از باز شدن در سلول دستم می‌دهند، سیگار «زر» است.
من می‌گویم: «این سیگار من نیست.» نگهبان می‌پرسد: «مگه دکتر تو نیستی؟» من بی‌اختیار متوجه نوشته‌ی روی سیگار می‌شوم.
نوشته است: «دکتر شریعتی.» می‌گویم: «من سیگار «زرین» می‌کشم.» این «زره» است. سیگار را از دستم می‌گیرد. در سلول را می‌بندد و می‌رود. پس دکتر شریعتی را هم گرفته‌اند. پیشتر، یکی دوبار از سلول‌های مختلف حرف و سخن یک دکتر پیش آمده است.
من گوش خوابانده‌ام، چرا که فکر کرده‌ام درباره‌ی من حرف می‌زنند. ولی انگار از دکتر دیگری حرف می‌زنند. گاهی از سلول بغلی شعر خوانده‌اند. اسم خواننده را یاد گرفته‌ام، خواننده‌ی شعر را و بعدها، شاید او، شاید زندانی دیگری، مرا به پای «مُرس» دیواری خواسته است.
اول کلمه «پابلو» رامس زده، بعد از تقریبا نیم‌ساعت که مطمئن شد. نگهبان آن طرف‌ها نیست، کلمه «نرودا» را مُرس زده و بعد سکوت کرده. من منتظرم. بعد مرس می‌زنم. ادامه!» مرس بعدی می‌گوید: «مُرد!» مبهوت دور و بر را نگاه می‌کنم.
چرا؟ و بلافاصله مرس می‌زنم: «چرا؟». جمله‌ی بعدی با تمام صلابتش می‌آید: شیلی کودتا شده، نرودا مُرده. مدتی طول می‌کشد تا کلمات همه بیایند و از آن مهمتر مدتی طول می‌کشد تا من بتوانم مرگ نرودا را در زندان کمیته هضم کنم. می‌نشینم، شروع می‌کنم به کندن پوست‌های خشک‌شده‌ی کف پاهایم، و بعد در باز می‌شود.
نگهبان می‌گوید: «بگیر! سیگارتو بگیر، مال تو را داده بودن به یه دکتر دیگه.» روی سیگار زرین نوشته‌اند: «دکتر براهنی.» قاعدتا اگر سیگار مرا هم به دکتر شریعتی داده باشند او می‌داند که من هم در کمیته مشترک هستم. من و شریعتی قبلا همدیگر را ندیده‌ایم. یک بار که او توسط یکی از مریدانش، که شاگرد کلاس‌های شبانه‌ی ادبیات خلاقه‌ی من بوده، پیامی فرستاده، من به حسینیه ارشاد رفته‌ام، ولی مردی که تقریبا هم‌سن و سال خودم بود، به من گفته که دکتر شریعتی نیست، رفته سفر. ترجمه‌ی تاریخ مختصر نقد ادبی او تازه درآمده. فرصت صحبت پیش نیامده ما فقط در زندان با هم صحبت کرده‌ایم.
دو: اسامی را در اینجا نمی‌برم. بازجوی من که مرد چاقی است، با سوال‌های کوتاه‌کوتاه حرفه‌ای، مرا نزده است. ندیده‌ام کسی را بزند. از من مسن‌تر است و حرکاتش بسیار کند. شاید از عهده شکنجه کردن برنمی‌آید. او را درست یک ساعت پس از ده‌ها ضربه کابل و پا زدن‌های ممتد، پس از انتقال از طبقه بالا، به این طبقه دیده‌ام.
اگر من طرف راست او نشسته‌ام و سوال‌هایش را جواب می‌دهم، طرف چپ او پشت میز، مرد نسبتا جوان خوش‌قیافه‌ای نشسته که بعدا معلوم می‌شود شعرخوان سلول مجاور سلول مرا شوک برقی داده و یک روز، شاید اواخر ماه دوم اقامت در «کمیته مشترک»، بعدازظهر، در سلول دراز کشیده‌ام که نگهبان در را باز می‌کند و می‌گوید: بلندشو بیا کارت دارند.
از سلول می‌آیم بیرون. نگهبان چشم‌بند می‌زند. دستم را می‌گیرد و راه می‌افتیم. از روی مسافت می‌خواهم بفهمم کجا می‌بَرَدَم. از زیر چشم‌بند، حوض وسط حیاط کمیته را می‌بینم که کنار آن به دستور حسین‌زاده‌ی شکنجه‌گر ریش‌بلندم را با دست کنده‌اند. از پله‌ها بالا می‌رویم انگار می‌رویم بازجویی. از روی اندازه‌ها و تعداد قدم‌هایم می‌فهمم که تقریبا در همان اتاق بازجویی هستم.
صدایی غیر از صدای بازجوی خودم، می‌گوید: «چشم‌بندش را بردار.» می‌بینم همان مرد جوان خوش‌تیپ است، که پشت میزش نشسته، ‌نگاهم می‌کند. می‌گوید: «بیا بنشین روی صندلی.» می‌روم می‌نشینم. نگهبان را می‌فرستد دنبال کارش و از من سوال‌های عجیبی می‌کند.
«دکتر، درباره‌ی بودا چی می‌دونی؟ ضمن اینکه تعجب می‌کنم، از اطلاعات مختصری که در ذهنم هست با او حرف می‌زنم و احساس می‌کنم حرف‌هایم سروته ندارند و بعد یاد دو کتاب درباره‌ی بودا می‌افتم، یکی رمان «سیذارتا» اثر هرمان هسه به ترجمه پرویز داریوش؛ دومی به گمانم کتابی از «بلاسکو ایبانز» و می‌گویم: «فکر می‌کنم هر دو کتاب را ما در خونه داریم و می‌تونین تلفن کنین و یک نفر را بفرستین از خانمم بگیره.»
البته اینها عین حرف‌ها نیست، ولی احتمالا همین حرف‌ها بین ما رد و بدل می‌شد. می‌گوید: «احتیاجی به کتاب نیس. خانم من تو «مدرسه عالی ترجمه» درس می‌خوانه و قرار نیس رساله‌ای درباره بودا بنویسه.» من می‌گویم: «هر کاری از دستم بربیاید با کمال میل انجام می‌دهم.»
می‌گوید: «متن فارسی را دکتر شریعتی نوشته. می‌خواستم از تو خواهش کنم متن را به انگلیسی ترجمه کنی.» من می‌پرسم: «مگر دکتر شریعتی زندان است؟» می‌گوید: «آری! یاد گویندا، نام دیگر «کریشنا» می‌افتم، «حامی گاوان.»
شاید هم اشتباه بکنم. می‌گویم:«با کمال میل ترجمه می‌کنم.»بعد ناگهان می‌گوید:«آمریکا که بودم شعر می‌گفتم.» و من بی‌اختیار می‌پرسم: «پس اینجا چه کار می‌کنید!» و فکر کنم بپرسم درست است که شما شوک برقی می‌دهید؟ ولی نمی‌پرسم. می‌گوید: «بالاخره هر کسی سرنوشتی داره!»
سه: آن روز متن شریعتی درباره بودا را به من نمی‌دهد و روز بعد هم کسی سراغم نمی‌آید تا چند روز انگار بازجویی و سر و صدای شکنجه تعطیل شده. فکر می‌کنم از خیر ترجمه و شریعتی و رساله زنش گذشته و بعد یک روز می‌آیند چشم‌‌بند می‌زنند، برم می‌دارند، می‌برند همان اتاق. دیگر حالا با چشم‌بند هم، بدون راهنما می‌توانم جایم را پیدا کنم.
وقتی که چشم‌بند را برمی‌دارند، بازجوی خودم را می‌بینم که خیلی عصبانی است و موقعی که می‌گوید: «بنشین!» بلافاصله یک نامه انگلیسی را جلو من می‌گذارد و بیش از آنکه من نامه را بخوانم انگشتش را روی نام امضاکننده می‌گذارد و می‌گوید: «این ارمنی کیه؟»
من به سرعت نامه را می‌خوانم که نامه‌ای است خطاب به امیرعباس هویدا و کسی به نام «یرزی کازینسکی» رئیس انجمن قلم آمریکا به نمایندگی از طرف 1600 شاعر و نویسنده آمریکایی به حمایت از من نوشته و تهدید کرده که اگر من زندان بمانم ممکن است روابط آمریکا با ایران به خطر بیفتد!! منظور از ارمنی، «یرزی کازینسکی» است.»
پس از ترجمه‌ی نامه، بازجو می‌گوید: «این مرتیکه‌ی ارمنی خیلی خوش‌خیاله! ما رو تهدید می‌کنه؟» اینها تقریبا حرف‌های اوست. من می‌گویم:« یقینا اشتباه می‌کنه. اصلا من چکاره‌ام؟ من که این آقا را نمی‌شناسم.» مامور خوش‌تیپ وارد می‌شود. وضع را غیرعادی می‌یابد. از بازجوی من می‌پرسد: «مساله‌ای پیش آمده.» بازجوی من جوابی نمی‌دهد. زنگ می‌زند، نگهبان می‌آید.
بازجو دستور می‌دهد که مرا به سلولم برگرداند. برمی‌گردم به سلولم. دارند ناهار می‌دهند از زیر چشم‌بند می‌بینم که سهم مرا گذاشته‌اند بیرون در سلول. من، چشم‌بند‌زده، می‌روم توی سلول. نگهبان کاسه غذا را می‌دهد دستم. می‌نشینم و شروع می‌کنم به خوردن غذا. تا آن زمان اثری از کازینسکی نخوانده‌ام و بعدهاست که با او دوست می‌شوم، در آمریکا و سال‌ها بعد، پس از بازگشت به ایران، همسرم ساناز، دو کتاب از او را به فارسی ترجمه می‌کند و بعد معلوم می‌شود که او در یک افتضاح ادبی که بالا آورده، یعنی نوشته‌های گزارشگران مربوط به یکی از کتاب‌هایش را عینا در رمانی نقل کرده می‌رود توی حمام آپارتمانش؛ همان آپارتمانی که بارها در آنجا از من پذیرایی کرده و یک کیسه نایلونی را سرش می‌کند و محکم آن را از هر طرف برای جلوگیری از ورود هوا مسدود می‌کند و خود را خفه می‌کند و بعدها معلوم می‌شود که کتاب «پرنده رنگ‌شده» را که ساناز به نام «پرواز را به خاطر بسپار» ترجمه کرده بود، از قرار معلوم از نوشته‌های نویسنده‌ای لهستانی (خود کازینسکی لهستانی‌الاصل بود) کش رفته بوده است. ولی الحق نویسنده خوبی بوده اگر همه سارقان ادبی وجدان کار داشتند، دیگر زمین همیشه شبی بی‌ستاره می‌ماند!
چهار: دو روز بعد که بازجویم را می‌بینم می‌گویم:«من در سلولم تنها هستم. شنیدم دکتر شریعتی هم در کمیته زندانی است. چرا اجازه نمی‌فرمایید ما در یک سلول باشیم؟» بازجو می‌گوید: «کاری از دست او ساخته نیست و باید مقامات بالاتر در این باره تصمیم بگیرند» و بعد می‌گوید: «من در این باره با آقای دکتر حسین‌زاده صحبت می‌کنم.» حسین‌زاده جلاد اعظم ساواک است.
ظهر همان روز بازجوی خوش‌تیپ از راه می‌رسد. بازجوی من بلند می‌شود، می‌رود. من می‌مانم و او. از توی کشو ده، دوازده صفحه کاغذ می‌کشد بیرون و می‌گذارد روی میز. می‌گوید که به یکی از نگهبان‌ها دستور داده از بیرون برای من غذا بخرد، بیاورد. خودش ماموریت دارد و از من می‌خواهد که متن را به انگلیسی ترجمه کنم. هنوز خود دکتر شریعتی را ندیده‌ام. حالا خطش را می‌بینم. متن درباره‌ی بوداست.
بازجوی خوش‌تیپ می‌رود و من می‌مانم با بودای شریعتی. تنها در اتاق بازجویی طبقه دوم. و آن شعرخوان سلول همسایه‌ام گفته که خطرناک‌ترین اتاق شکنجه راهش از همین اتاقی است، که گویا چریک‌ها و مجاهدین گرفتارشده را در آنجا شکنجه می‌دهند. شروع می‌کنم به ترجمه. دو زندانی دست به دست هم می‌دهند، یکی از آنها در کنار بزرگ‌ترین اتاقِ شکنجه‌ی سلطنت نشسته و سرنوشت بودا و اهمیت او را برای مردم جهان، به عنوان رساله‌ی لیسانس زن شکنجه‌گری خوش‌تیپ ترجمه می‌کند.
اولین و آخرین پرس چلوکباب را در «زندان کمیته» در آن روز می‌خورم، و وقتی نگهبان می‌آید ظرف‌ها را بردارد و ببرد، من وسط کار ترجمه‌ام. ناگهان به سرم می‌زند که بلند شوم و پرده‌ی کلفت را کنار بزنم و بروم توی آن اتاق شکنجه، که این همه آدم را در آن مثله و فلج کرده، یا کشته‌اند.
تصویری که پس از رفتن نگهبان از آنجا می‌گیرم فقط بصری است. جایی است شوم، با انواع مختلف وسایل و ابزارهایی که نه نامشان را می‌دانم و نه سطح و مورد استفاده‌شان را. ولی باید یاد می‌گرفتم که توصیف کنم و من دقیقا همین کار را تقریبا چهار سال بعد در آمریکا کردم و آن را در مجله‌ای که میلیون‌ها نسخه از آن در هفته فروش می‌رفت به چاپ رساندم، که پس از چاپ، سردبیر وقت کیهان، «امیر طاهری» توصیف مرا از محل به نمایشگاه «مادام توسو» در لندن تشبیه می‌کند.
ولی توصیف من از آن محل، مهمترین جایزه‌ی روزنامه‌نگاری حقوق بشر در آمریکا را نصیبم می‌کند. بعدها «عَلَم» در خاطراتش، وقتی که صحبت از نوشته‌ی من با شاه می‌کند و به اشتباه می‌گوید که من مطلب را در «پلی بوی» نوشته‌ام، تاسف می‌خورد از اینکه مرا اعدام نکرده‌اند و می‌گوید باید دست فرانکو را بوسید. در آن روز به‌خصوص صحبت با شاه درباره مقاله من، چهار نفر را به جوخه‌ی اعدام سپرده است.
روز بعد،‌من پیشنهاد می‌کنم که بازجوی خوش‌تیپ تلفن خانمش را بگیرد تا من همه‌چیز متن ترجمه‌شده را برای او توضیح بدهم. او از این کار امتناع می‌کند و به من می‌گوید: «تو همه چیز را به من توضیح بده، من به زنم توضیح می‌دهم.» ولی در عمل قضیه پیچیده‌تر از این حرف‌هاست.
دکتر شریعتی ضمن توضیح کار بودا، گاهی مکاتب مادی مخالف با بودا را هم آورده و من موقعی که ترجمه می‌کنم این قبیل توضیحات را به دقت تشریح می‌کنم، بازجوی خوش‌تیپ سوءظنش تحریک شده و هیچ کاری هم از دست من متن زیردست من، خواه فارسی و خواه انگلیسی، برنمی‌آید و ناگهان می‌گوید: «این توضیحاتی که درباره مارکسیسم داده، ممکن است زنم را به خطر بیندازد.»
من می‌گویم: «توضیح داده، برای روشن کردن اختلاف بودا با مارکسیسم و مکاتب دیگر. اگر توضیح نمی‌داد، روشن نمی‌شد که فرق بودا و مکتبش با بقیه‌ی مکتب‌ها در چیست. و موقعی که توضیح ترجمه رو به اتمام است، بازجو ناگهان دست می‌کند توی جیبش و مقداری نوشته درمی‌آورد و به من می‌گوید: «آمریکا که بودم، شعر می‌گفتم. ببین این شعرها به درد می‌خورد.»
من اصلا از این گفته‌ی او تعجب نمی‌کنم. چون چند شب پیش حدود ساعت یک بعد از نصفه شب، نگهبان بند درِ سلول مرا باز کرده، به من گفته بیایم بیرون و مرا برده ته بند و بعد کنار دستشویی، بیرون مستراح‌ها، نگه داشته و از من خواسته برایش شعر بخوانم و من در میان بوی کثافت، هرچه شعر در ذهنم داشتم، از خودم و از دیگران برای او خوانده‌ام، ضمن اینکه گاهی چشم توی چشمش می‌دوختم تا تاثیر بعضی شعرها را دقیق‌تر در ذهن او میخکوب کرده باشم، و این یکی از شب‌های به‌یادماندنی آن «کمیته‌ی مشترک» لعنتی بود که در آن از یک‌سو، عضدی شکنجه‌گر، انگشتم را می‌شکست و تهدید می‌کرد که دستور می‌دهد به دختر 13 ساله‌ام تجاوز کنند و از سوی دیگر، مامور شوک‌برقی‌اش، از توی جیبش شعرهایش را درمی‌آورد و به من نشان می‌دهد و از طرف دیگر نگهبانی که حتما وظایف خطیری مثل بستن پای زندانی برای کابل زدن یا چشم‌بندزدن به چشم او را بر‌عهده دارد، در دو قدمی چاله‌های مستراح آکنده از کثافت، می‌خواهد یک شعر عاشقانه را من چند بار برای او تکرار کنم و چشمانش چنان معصوم به نظر می‌آید که آدم فکر می‌کند مخاطبی از او بهتر برای شعر پیدا نمی‌شود.
پنج: چند روزی پس از تحویل آن ترجمه است که روزی حدود 10 صبح، در سلول باز می‌شود و نگهبان چشم‌بند به‌دست پیدایش می‌شود و می‌گوید:‌ «بلند شو بیا.» بلند می‌شوم. کفش‌هایم را می‌پوشم، چشم‌بند را می‌زند به چشمم، بازویم را می‌گیرد، راه می‌افتیم.
و آنقدر از سلول تا آن اتاق و برعکس را رفته و آمده‌ام که می‌توانم چشم‌بسته، بی‌کمک او، خودم را به آنجا و از آنجا به سلولم برسانم. چشم‌بند را که برمی‌دارد، بازجوی خودم را با بازجوی خوش‌تیپ می‌بینم که روی صندلی، پشت میز‌هایشان نشسته‌اند و به من تعارف می‌کنند که کنار دیوار مقابل، روی یکی از صندلی‌ها بنشینم. تازه نشسته‌ام که می‌بینم نگهبانی دست یک زندانی را گرفته، او را به دفتر بازجویی هدایت می‌کند. کت این زندانی را انداخته‌اند روی سرش، صورتش دیده نمی‌شود و بعد بازجو می‌گوید: «آقای دکتر کت‌تان را بیندازین پایین.» او کتش را از بالای سرش می‌کشد پایین، آن را تنش می‌کند و می‌ایستد.
من تماشایش می‌کنم. قیافه را نمی‌شناسم. بازجوی من می‌گوید: «دکترین مشغول شوند.» و ما را به هم معرفی می‌کند: «آقای دکتر شریعتی، آقای دکتر براهنی.» شریعتی برمی‌گردد نگاهی به من می‌کند. من بلند می‌شوم. با هم روبوسی می‌کنیم و کنار هم می‌نشینیم. به محض اینکه نشستیم می‌گوید که مدتی پیش نامه‌ای خطاب به من به آدرس «مجله فردوسی» فرستاده است.
من می‌گویم به دستم نرسیده، و بعد من می‌گویم، از روی سیگار فهمیده‌ایم که او اینجاست. می‌گوید: «من هم همین‌طور» و بعد می‌گویم من از آقایان بارها خواسته‌ام یا مرا بیاورند پیش شما یا شما را بیاورند سلول من. می‌گوید او نیز دقیقا همین را خواسته و بعد ناگهان یک نفر، جوان‌تر از ما وارد اتاق می‌شود.
شریعتی با زانویش می‌زند به زانوی من. این مرد به هر دوی ما سلام می‌کند و شریعتی اسم او را می‌گوید، به تصور اینکه ممکن است قبلا اسم او را در جایی شنیده باشم و دوباره زانویش را می‌زند به زانوی من و می‌گوید: «ایشان هم‌سلول من هستند.» و پس از آن دیگر همه حرف‌ها عادی است.
درباره مسائل ادبی حرف می‌زنیم و او یکی، دو بار اسم «ماسینیون» را می‌برد، و تا آنجا که به یاد دارم یکی، دو بار هم اسم «آل‌احمد» را و آن‌ آقا هم که در شرایط دیگری هم، من او را بعدا می‌بینم، ایستاده، نمی‌نشیند. تا اینکه ما تقاضای هم‌سلولی‌شدن را دوباره تکرار می‌کنیم و بازجوی من می‌گوید: «باید مقامات بالاتر دستور بدهند.»
درباره مسائل معمولی و بیشتر ادبی کمی صحبت می‌کنیم. بعد اول آن آقا از اتاق ما بیرون می‌رود، بعد کت دکتر شریعتی را می‌کشند روی سرش و با نگهبانی راهش می‌اندازد و بعد نگهبان من می‌آید، چشم‌بند را به چشمم می‌زند و برم می‌گرداند به سلولم.
شش: چون خاطرات زندان شاه را مفصل‌تر در کتاب آدمخواران تاج‌دار [چاپ رندوم هائوس، وینتج، سال 1977] نوشته‌ام، فقط طرحی از وقایع مربوط به دکتر شریعتی را با حذف فواصل می‌نویسم.
به گمانم نرسیده به اواخر ماه سوم در «کمیته مشترک ضدخرابکاری» بود و من در بند سوم در انفرادی بودم که آمدند و به من گفتند، وسایلت را بردار و وقتی وسائلم را برداشتم، چشم‌بند زدند و مرا بردند به جای دیگر. اول پایین، توی حیاط و بعد بالاتر از پله‌ها و بعد در یکی از بندها را باز کردند، درست پشت در، داخل بند، در یکی از سلول‌ها را باز کردند، به من گفتند برو تو. من رفتم تو و وقتی چشم‌بند را برداشتند، علی شریعتی را توی سلول بزرگی دیدم با دو نفر دیگر که یکی همان کسی بود که در روز اول دیدار با شریعتی دیده بودمش و دیگری را تا آن روز ندیده بودمش و پس از زندان نیز هرگز ندیدمش. همان‌طور که خود دکتر شریعتی را هم پس از آنکه از زندان آمدم بیرون، به دلیل اینکه سال بعدش به آمریکا رفتم، هرگز در خارج از زندان او را ندیدم.
سلول دکتر شریعتی یا سلولی که دکتر شریعتی و آن دو نفر دیگر را در آن نگه می‌داشتند، بسیار بزرگ بود. طوری که در مقایسه با سلول‌هایی که من در آنها تنها، یا با یکی دو نفر دیگر سر کرده بودم، می‌شد سلول عمومی به حساب آید، و شاید ده نفری در آن، جا می‌شدند.
ولی در طول سه، چهار روزی که من در آن سلول بودم جز دکتر شریعتی، آن دو نفر دیگر و من، زندانی دیگری آورده نشد و هرگز اتفاق نیفتاد، جز موقعی که به دستشویی برده می‌شدیم، چهار نفرمان از هم جدا شده باشیم. فقط شب اول بود که شریعتی به‌ظاهر برای مراعات ادب، آن دو نفر را جلوتر از من و خودش روانه‌ی دو دستشویی [مستراح] کرد و من و خودش بیرون ماندیم و به من فهماند که باید مواظب حرف‌هامان باشیم، چرا که همان کسی که در آن روز اول ملاقاتمان بلافاصله پیش ما آورده شد، مامور مراقب او است.
طبیعی است که ما دو نفر مهمترین کاری که در آن سلول می‌توانستیم بکنیم، مرور سرگذشت‌های فکری، ادبی و اجتماعی‌مان بود و شاید سیاست و حاکمیت در مراحل بعدی قرار داشتند. او به کسانی علاقه داشت که من هم علاقه داشتم. بعضی از اینها غربی بودند.
او از مطالعه و حضور «لویی ماسینیون» به تفکر شهادت راه یافته بود و بی‌شک اندیشه‌ی «ماسینیون» درباره‌ی «حلاج» بر او تاثیر گذاشته بود. من «روزگار دوزخی آقای ایاز» را نوشته بودم که در آن شخصیت اصلی، مردی به نام منصور بود که بالای دار بود و کل رمان مربوط به همین دار زدن او بود. او «فانون» و «امه سزر» را خوانده بود، حتی اولی را ترجمه هم کرده بود.
من اولی را هم خوانده بودم و هم ترجمه کرده بودم. او در مبارزه عرب و اسرائیل، طرفدار کامل فلسطین بود. من کتاب عرب و اسرائیل «ماکسیم رودنسن» را ترجمه کرده بودم که در روشن کردن ذهن ایرانیان نسبت به ریشه‌های اصلی اختلاف عرب و اسرائیل نقش اساسی بازی کرده بود.
من قاچاقی بیروت رفته بودم. خبر نداشتم او آن قبیل جاها را رفته یا نه، به‌علاوه او بزرگ‌شده‌ی تفکر ضدیت با شرق‌شناسی قراردادی غربیان بود و من «تاریخ مذکر» را نوشته بودم که او نخوانده بود و وقتی که شخص موردنظر او در سلول اشاره کرد که ممکن است مرا به دلیل نوشتن «تاریخ مذکر» گرفته باشند، او نسبت به آن کتاب اظهار بی‌اطلاعی کرد.
او پاهای مرا که دید و حدیث کابل‌ها را که شنید، سرش را به طرف دیوار برگرداند و موقعی که برگشت، حالی منقلب داشت. ما هر دو از یک تن متاثر شده بودیم. «جلال آل‌احمد» و حسین‌زاده، رئیس شکنجه‌گرهای ساواک روز اول که دستور کندن ریش مرا می‌داد فریاد می‌زد که «... تو قبر جلال آل‌احمد، تو هم که بمیری... تو قبر تو.»
مساله‌ی اصلی این بود که روشنفکر بومی، روشنفکر از نوعی دیگر است. قرائت احوال دیگران، هرگز به خاطر یک قرائت به خاطر قرائت نیست. یعنی قرائت هرگز به سادگی آکادمیک نیست، قرائت نوعی روایت دگرگون‌شدن و به رویت رساندن آن دگرگون‌شدن است.
یک نفر می‌تواند تحت‌تاثیر دو هزار کتاب، یک کتاب خوب و درجه یک بنویسد. به نظر من مغتنم است. یک نفر می‌تواند پشت سر هم فلسفه ببافد. قابل‌درک است و بلامانع. ولی قرائت بومی، قرائتی است از نوعی دیگر و در مرکز آن تاثیرپذیری نوعی به قصد و در جهت روایت تاثیرگذاری است. «غربزدگی» و «خدمت و خیانت روشنفکران» هر دو اشکال دارند، اما یک تفکر هم دارند و هر دو روایت آن تفکراند.
شما می‌توانید آن اشکال‌ها را بگیرید، ولی تفکر بومی قابل‌سنجش با حرکت بومی است و حرکت بومی طبیعی است که باب ذوق جهان‌وطنی‌ها نباشد. من خود اگر قدرت انتخاب دیدگاهی شخصی از مجموعه خوانده‌ها و دیده‌ها و زندگی‌ام نداشته باشم، فقط انبانی از معلوماتم که فقط به درد تبدیل شدن به زائده قرائت‌هایم از جهان خود و جهان دیگران می‌خورم.
اینجاست که تفکر بومی قدرت تبدیل شدن به تفکر جهانی را پیدا می‌کند، و یا به تفکر به‌اصطلاح جهانی نهیب می‌زند که مرا اگر نادیده بگیری، در این حساب‌هایی که کرده‌ای، من روزی حسابم را از تو جدا می‌کنم. این واقعیت یک رویارویی است؛ در تفکر و امروز این روایت، روایت مهم این شرق و غرب با هم و در برابر هم است.
من خوشحال بودم که سلول شریعتی بزرگ‌تر بود. خوشحال بودم که او کتاب داشت، قرآن و حافظ و یکی دو کتاب دیگر، که حالا یادم نیست چه بودند. خوشحال بودم که غذای او از خارج زندان خریداری می‌شد. خوشحال بودم یک زیلو یا نمد سراسری سلولش را پوشانده بود. خوشحال بودم که برای خوابیدن، او تشک داشت.
که آن یکی، دو شب آن را مدام به من تعارف کرد. گفت که چیزی از او خواسته بودند بنویسد، نوشته و کسی به نام سرهنگ «عصار» از او، آن را گرفته و می‌گفت از نوع همان حرف‌هایی است که همیشه زده. شریعتی در آن سلول هم زنده بود و هم به طرز غریبی متواضع و بردبار. به گمانم برایش فرقی نمی‌کرد که در سلولش مامور نفوذی گذاشته باشند یا یک آدم آزاد. تاثیرگذاری اشخاص منوط به این قبیل مسائل نیست.
آدم متکی به نفس بر همه تاثیر می‌گذارد و در لحظه‌ی خاص اگر نیرنگ ببیند، می‌داند که چگونه در لحظه‌ی بعد، آن را دور بزند. تاسف از این بود که او زود مُرد. مثل «جلال آل‌احمد» که از او، در سنی بالاتر، بود و زود مرده بود. مثل «هدایت» که زود مرده بود. مثل صادقی و ساعدی که زود مرده بودند.
او زندان بود که من از زندان بیرون آمدم. در همان هفته‌ی اول فهمیدم که دوستان ایرانی و آمریکایی‌ام در آمریکا کمیته‌ای به نام «کمیته برای آزادی هنر و اندیشه در ایران» تاسیس کرده‌اند و از طریق آن، دفاع من و دیگران را به عهده‌ گرفته‌اند. طی یادداشتی به آنها اطلاع دادم که علی شریعتی در زندان است و از آنها خواستم که به دفاع از او برخیزند.
وقتی که آمریکا رفتم و به همان کمیته پیوستم، او که از زندان آزاد شد، توسط پدر یکی از همکاران من در «کمیته برای آزادی هنر و اندیشه در ایران»، مهندس یا دکتر «عطایی»‌ نامی، به من اطلاع داد که مهندس سحابی در زندان است و احتیاج به دفاع دارد.
اعلامیه‌ای در دفاع از مهندس سحابی نوشته شد و کمیته، دفاع از او را بر عهده گرفت. آنطور که احسان شریعتی در مصاحبه‌ای با روزنامه‌ی «بامداد» در اوایل انقلاب نوشت، شریعتی می‌خواست به خارج بیاید و نوع کاری را بکند که کمیته ما در خارج می‌کرد. به خارج آمد ولی... یک شب که فالی از حافظ گرفت، غزلی خواند که چند بیتش این بود:
سحرگه رهرویی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آنگه شود صاف
که در شیشه برآرد اربعینی
خدا زان خرقه بیزار است صد بار
که صد بُت باشدش در آستینی...
ماه خرداد 1386- تورنتو- کانادا





کلمات کلیدی : شریعتی، دیدار در زندان / رضا براهنی

زندگی نامه رضا براهنی

ارسال‌کننده : علی پالیزبان در : 91/9/29 9:40 عصر

رضا براهنی در سال 1314 خورشیدی، در تبریز به دنیا آمد خانواده‌اش زندگی فقیرانه‌ای داشتند و وی در ضمن آموزشهای دبستانی و دبیرستانی به ناگزیر کار می‌کرد. در 22 سالگی از دانشگاه تبریز لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفت سپس به ترکیه رفت و پس از دریافت درجه دکتری در رشته خود به ایران بازگشت و در دانشگاه به تدریس مشغول شد

وی هم چنین تا زمان حضور در ایران او چند دوره کارگاه نقد، شعر و قصه نویسی برگزار کرد که از مشهورترین شاگردان او در آن کارگاه‌ها می‌توان به شیوا ارسطویی، هوشیار انصاری فر، شمس آقاجانی، روزبه حسینی، عباس حبیبی بدرآبادی، مهسا محبعلی، سید علیرضا میرعلینقی، فرخنده حاجی زاده، ناهید توسلی، رزا جمالی، احمد نادعلی، رضا شمسی، علی ربیعی وزیری، پیمان سلطانی و... اشاره کرد که باعث شکل گیری یک جریان در دهه هفتاد شمسی شدند.

در سال 1351 خورشیدی به آمریکا رفت و شروع به تدریس کرد. یک سال بعد که به ایران آمد دستگیر و زندانی شد در سال 1353 خورشیدی، بار دیگر به آمریکا رفت در سال 1356 جایزه بهترین روزنامه نگارحقوق انسانی را گرفت

 

 

رضا براهنی




کلمات کلیدی : زندگی نامه رضا براهنی

منتخبی از اشعار احمد رضا احمدی

ارسال‌کننده : علی پالیزبان در : 91/9/29 8:46 عصر

بخش اول


یک

در کمین اندوه هستم
 بانو
مرا دریاب
 به خانه ببر
 گلی را فراموش کرده ام
 که بر چهره اممی تابید
زخم های من دهان گشوده اند
 همه ی روزگار پر.ازم
 اندوه بود
بانو مرا
قطره قطره دریاب
 در این خانه
جای سخن نیست
زبا بستم
عمری گذشت
 مرا از این خانه
به باغ ببر
 سرنوشت من
 به بدگمانی
 به خوناب دل
خاموشی لب
 اشک های من بسته
 بر صورت من است
 هیچکس یورش دل را
در خانه ندید
 بانو
من به خانه آمدم
و دیدم
 که عشق چگونه
 فرو می ریزد
و قلب در اوج
رها می شود
 و بر کف باغچه می ریزد
 بانو مرا دریاب
ما شب چراغ نبودیم
ما در شب باختیم

دو

 حقیقت دارد
 تو را دوست دارم
 در این باران
 می خواستم تو
 در انتهای خیابان نشسته
باشی
 من عبور کنم
 سلام کنم
لبخند تو را در باران
 می خواستم
 می خواهم
 تمام لغاتی را که می دانم برای تو
 به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
 دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
 امروز نگویم
خانه را برای تو آماتده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
 تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
 آنقدر بمیرم
 تا زنده شوم

سه

این تازه نیست
 قدیمی است
 دو نفر
همه نیستند
 همیشه نیستند
 خویش اند
 و حس و حدسشان برای حادثه نزدیک
 حدس دور دارند
 برادر نیستند
 که من بودم
 تو نبودی
 یا نمی دانم
 شاید جوان بودم
شما جوان بودید
 تو پیر بودی
کبوتران را دانه ندادم
 یک تکه آسمان را خوب حفظ کردیم
 که وقتی تو نبودی
بتوانیم از حفظ بخوانیم
این برای آن روزها کافی بود

چهار

زمانی
 با تکه ای نان سیر می شدم
و با لبخندی
 به خانه می رفتم
اتوبوس های انبوه از مسافر را
دوست داشتم
 انتظار نداشتم
 کسی به من در آفتاب
 صدندلی تعارف کند
در انتظار گل سرخی بودم

پنج

من بسیار گریسته ام
 هنگام که آسمان ابری است
 مرا نیت آن است
 که از خانه بدون چتر بیرون باشم
من بسیار زیسته ام
اما اکنون مراد من است
 که از این پنجره برای باری
جهان را آغشته به شکوفه های گیلاس بی هراس
بی محابا ببینم

شش

 این که ما تا سپیده سخن از گل های بنفشه بگوییم
 شب های رفته را بیاد بیآوریم
آرام و با پچ پچ برای یک دیگر از طعم کهن مرگ بگوییم
همه ی هفته در خانه را ببندیم
 برای یک دیگر اعتراف کنیم
 که در جوانی کسی را دوست داشته ایم
که اکنون سوار بر درشکه ای مندرس
در برف مانده است
 نه
 باید دیگر همین امروز
در چاه آب خیره شد درشکه ی مانده در برف را
باید فراموش کنیم
هفته ها راه است تا به درشکه ی مانده در برف برسیم
 ماه ها راه است تا به گلهای بنفشه برسیم
گلهای بنفشه را در شبهای رفته بشناسیم
ما نخواهیم توانست با هم مانده ی عمر را
 در میان کشتزاران برویم
اما من تنها
گاهی چنان آغشته از روز می شوم
 که تک و تنها
 در میان کشتزاران می دوم
و در آستانه ی زمستان
 سخن از گرما می گویم
من چندان هم
برای نشستن در کنار گلهای بنفشه
بیگانه و پیر نیستم
هفته ها از آن روزی گذشته است
که درشکه ی مندرس در برف مانده بود
 مسافران
که از آن راه آمده اند
 می گویند
 برف آب شده است
 هفته ها است
 در آن خانه ای که صحبت از مرگ می گفتیم
 آن خانه
 در زیر آوار گلهای اقاقیا
 گم شده است
مرا می بخشید
که باز هم
 سخن از
 گلهای بنفشه گفتم
گاهی تکرار روزهای
 گذشته
 برای من تسلی است
مرا می بخشید

هفت

راستی
چگونه باید تمام این عقوبت را
 به کسی دیگر نسبت داد
 و خود آرام از این خانه به کوچه رفت
صدا کرد
 گفت : آیا شما می دانستید
من اگر سکوت را بشکنم
جبران لحظه هایی را گفته ام
 که هیچ یک از شما در آن حضور نداشتید
 اگر همه ی شما حضور داشتید
 تحمل من کم بود
 مجبور بودم
همه ی شما را فقط با نام کوچکتان
 صدا کنم

هشت

شتاب مکن
 که ابر بر خانه ات ببارد
 و عشق
 در تکه ای نان گم شود
 هرگز نتوان
 آدمی را به خانه آورد
آدمی در سقوط کلمات
 سقوط می کند
 و هنگام که از زمین برخیزد
 کلمات نارس را
به عابران تعارف می کند
 آدمی را توانایی
 عشق نیست
در عشق می شکند و می میرد

نه

حاشا و ابدا
 که مرا دلگیری
 از آسمان نیست
 این سرشت ابر است که ببارد
 اگر نبارد
 مرا راستی ادامه ی عمر چگونه است
ابر نمی بارد
عمر ادامه دارد
و مرا غزلی به یاد مانده است
 که برای تو بخوانم
 ایستاده بودم که بهار شد
 و غزل را بیاد آوردم
خواندم
 تو مرده بودی
 حاشا و ابدا
که نه تو را بیاد دارم
 غزل را بیاد دارم
 ابیاتش شباهت به قصیده دارد

ده

 از دور حرکت می کنیم
 تا به نزدیک تو برسیم
تو اگر مانده باشی
 تو اگر در خانه باشی
من فقط به خانه تو آمدم
 تا بگویم
 آواز را شنیدم
تمام راه
 از تو می خواستم
 مرا باور کنی
 که ساده هستم
تو رفته بودی
 اکنون گفتم
که تو هستی
 تو اگر نبودی
نمی دانستم
که می توانم
 باران را در غیبت تو
دوست بدارم

یازده

من همیشه با سه واژه زندگی کرده ام
 راه ها رفته ام
 بازی ها کرده ام
 درخت
 پرنده
‌آسمان
من همیشه در آرزوی واژه های دیگر بودم
 به مادرم می گفتم
از بازار واژه بخرید
مگر سبدتان جا ندارد
 می گفت
 با همین سه واژه زندگی کن
 با هم صحبت کنید
 با هم فال بگیرید
 کمداشتن واژه فقر نیست
من می دانستم که فقر مدادرنگی نداشتن
 بیشتر از فقر کم واژگی ست
وقتی با درخت بودم
پرنده می گفت
 درخت را باید با رنگ سبز نوشت
 تا من آرزوی پرواز کنم
 من درخت را فقط با مداد زرد می توانستم بنویسم
 تنها مدادی که داشتم
و پرنده در زردی
واژه ی درخت را پاییزی می دید
و قهر می کرد
صبح امروز به مادرم گفتم
 برای احمدرضا مداد رنگی بخرید
مادرم خندید :
 درد شما را واژه دوا میکند

دوازده

 روزی آمده بودی
که من تمام نشانی ها را نوشتم
با خط بد نوشتم
 و تو تمام خانه ها را گم کردی
بمن نگفتی
 همسایه ها گفتند
 دیر آمدی
پنجره بوی رطوبت داشت
 به من نگفتی
که بیرون از خانه باران است

سیزده

 با لبخند
 نشانی خانه ی تو را می خواستم
 همسایه ها می گفتند سالها پیش
 به دریا رفت
 کسی دیگر از او
 خبر نداد
 به خانه ی تو
 نزدیک می شوم
 تو را صدا می کنم
 در خانه را می زنم
 باران می بارد
هنوز
 باران می بارد




کلمات کلیدی : منتخبی از اشعار احمد رضا احمدی

زندگی نامه احمد رضا احمدی

ارسال‌کننده : علی پالیزبان در : 91/9/29 8:34 عصر

احمد رضا احمدی در سال 1319 در کرمان به دنیا آمد . وی دوره
آموزش‌های دبستانی را در کرمان گذراند و 7 سال بعد به همراه خانواده راهی تهران شد و در مدرسه دارالفنون تحصیل کرد . ذوق کودکی‌اش در بزرگسالی او را به شعر کشاند . آشنایی عمیق او با شعر و ادبیات کهن ایران و شعر نیما دستمایه‌ای شد تا حرکتی کاملاً متفاوت را در شعر معاصر آغاز و پی‌ریزی کند . وی نخستین مجموعه شعرش را با عنوان طرح در سال 1340 منتشر کرد که توجه بسیاری از شاعران و منتقدان دهه 40 را جلب کرد . احمدی ، پس از آن به یکی از شاعران تاثیرگذار معاصر بعد از نیما و شاملو در میان شاعران پس از خود مبدل شد . حضور فعال وی در عرصه شعر ، ادبیات کودکان ، دکلمه شعر و هنر سینما ، از او چهره‌ای مؤثر در ادبیات و هنر معاصر ساخته است . از احمد رضا احمدی بیش از18 مجموعه شعر ، 15 کتاب برای کودکان، دکلمه اشعار خودش در کاست یادگاری و اشعار حافظ ، نیما ، سهراب سپهری و شاعران معاصر منتشر شده است . در سال 1378سومین جایزه شعر خبرنگاران با مراسمی متفاوت و خصوصی در خانه احمدرضا احمدی برگزار شد . همان سال کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در مراسم بزرگداشت احمدرضا احمدی ، تندیس مداد پرنده (تندیس مداد پرنده به احمدی اهدا شد) را به او اهدا کرد . احمدی در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان سال‌ها فعالیت کرده و هم اکنون نیز در همان جا مشغول به کار است

 

 

 

 

احمد رضا احمدی




کلمات کلیدی : زندگی نامه احمد رضا احمدی

بیژن جلالی

ارسال‌کننده : امیر عسگری در : 91/4/27 10:2 عصر

بیژن جلالی در آخرین شب آبان ماه هزار و سیصد و شش خورشیدی در تهران به دنیا آمد. پدرش ابراهیم جلالی بود و مادرش اشرف الملوک هدایت.
خانواده ی پدری اش در اصل تفرشی بودند. خانواده ی مادری جلالی از خاندان قدیمی هدایت به شمار می رفتند.
بیژن جلالی چند ماهی در رشته ی فیزیک دانشگاه تهران و چند سالی در رشته ی علوم طبیعی دانشگاه های تولز و پاریس درس خواند. همه ی آنها نیمه کاره ماند. زیرا علاقه به شعر و ادب ، مسائل فکری و ادبی و گشت و گذار آزاد در زمینه های فلسفه و هنر و ادبیات، او را از انضباط و نظم درس خواندن دور کرد. در بازگشت، در رشته ی زبان و ادبیات فرانسوی دانشگاه تهران نام نوشت. دوره ی لیسانس را به پایان برد.
علاقه به شعر و ادب، فلسفه و عرفان ، زندگی در محیط فرهنگی خاندان هدایت، گفتگو با دایی اش صادق هدایت و تاثیر پذیری از او و اقامت پنج ساله ی دوره ی جوانی در فرانسه ، پیوند هایی میان جلالی و نوشتن به وجود آورد. گاه به فارسی، گاه به فرانسه .آنها را جدی نمی گرفت. اما پس از اینکه به ایران بازگشت و توانست با فراغ بیشتری بخواند و بیاندیشد و بنویسد، تامل های شاعرانه اش نظم گرفت. توانست از ادای معانی ذهنی خود بر آید. او از آغاز دهه ی چهل این تامل ها را به نشر سپرد. سروده هایش در مجموع با تلقی مثبت و گشاده رویانه ای از اهل ادب معاصر رو به رو شد. هرچند شعر هایش همه سپید بود و به نسبت هم نسلانش تا حدی دیر به انتشار آنها پرداخت.
روز ها- دل ما و جهان- رنگ آب ها- آب و آفتاب- روزانه ها و نیز دو گزینه اشعار : بازی نور و درباره شعر - کتاب هایی هستند که در زمان حیاتش به چاپ رساند
جلالی ازدواج نکرد. زندگی اش در سکوت و با آرامش و تالویی خاص ادامه داشت.
چند روزی پس از نیمه آذر ماه هفتادو هشت دچار سکته مغزی شد . اندکی بیش از یک ماه را در اغما گذراند و در روز آدینه ی بیست و چهار دی ماه همان سال در هفتادو دو سالگی زندگی را بدرود گفت.


بیژن جلالی

 

  

بیژن جلالی



 

 

اشعاری از بیژن جلالی


1

اگر می دانستم

کیست که می خواهد

و کیست که نمی خواهد

درباره خواستن و نخواستن خود

روشن تر می شدم


2

برای اینکه صبحمان را

به شب برسانیم

باید انچه را که نه سر دارد

و نه ته توجیه کنیم

و به خود بگوییم که چیستیم

و چرا هستیم

و چرا همه چیز هست


3

چه سخت است خواندن شعری

که مثل شعر نوشته نشده

باشد

روی هر لغت مکث می کنیم

و ذهنمان از حرکت

باز می ایستد

مثل وقتی که در سنگلاخ

راه می رویم

و گاه از رو به زمین

می افتیم


4

کلمات را دود

یا آتش می خواهم

و آنها را به باد می سپارم

و سپس در عشق آنها

می گریم


5

 برای گفتن

دهانم را می بندم

چشم بسته راه می روم

تا شاید حرفی

گفته باشم

تا شاید چیزی

دیده باشم


6

برای دیدن چشم هایم را

بسته ام

و برای گفتن فقط اشاره ای

می کنم

ولی به آنجا می روم

که می دانم

ولی پایان را چشم بسته

شناخته ام

و به جای رفتن نشسته ام

و برای گفتن فقط اشاره ای

می کنم بر پایان

که آن را ندیده شناخته ام


7

من نفهمیدم چرا می نویسم

از خودم می گویم

یا از دنیا

برای خودم می نویسم

یا برای دیگران

اینقدر فهمیدم که پای کسی

یا چیزی در میان است

از من و دنیا بیشتر

از من و دیگران بزرگتر


8

می خواهم در پوست حیوانات

بخزم

و دنیا را از چشم آنها

بنگرم

شاید معنایی را بیابم

به وسعت اندوه خود


9

سرم را بر آستانه سنگ

می گذارم

و لبم را بر لب آب

و دست در دست باد

می روم

برای سوختن در جایی

که نمی دانم


10

آرزویم مردن در صدای تو بود

یا رفتن با صدایت

یا خاموش شدن در صدایت

صدای تو چون باد گذشت

و من به دامن تاریکی

آویخته ام





کلمات کلیدی : بیژن جلالی-شعر نو-شعر

گابریل گارسیا مارکز

ارسال‌کننده : امیر عسگری در : 91/4/27 6:17 عصر

 

آقای گابریل گارسیا مارکز، نویسنده بزرگ آمریکای لاتین از زندگی اجتماعی خود  بواسطه عوارضی در مزاج و سلامتی‌اش:(سرطان لنفاوی ) خداحافظی کرده است.
او نامه‌ای به دوستانش فرستاده است و با سپاس از اینترنت که همگی ما را قادر ساخته تا آنرا با هم تسهیم کنیم.
من خواندن آنرا به شما توصیه می‌کنم، چراکه این متن کوتاه توسط درخشانترین آمریکایی لاتین تبار از سالها پیش نگاشته شده است که حقیقتاً الهام بخش است.

برای دریافت نامه کلیک کنید




کلمات کلیدی : گابریل گارسیا مارکز-نامه ای به دوستان-گابریل گارسیا مارکز

اشعاری از شمس لنگرودی

ارسال‌کننده : امیر عسگری در : 91/4/27 1:4 عصر

 

شمس لنگرودی

1
چشمانی کو که تو را ببینم

دهانی که تو را بخوانم

گوشی که تو را بشنوم

بارانم 

می بارم 

کورمال، کورمال

در کنارت.

 

 

2

می‌گویم زغال چرا خاموشی! 

گل سرخ هائی در دهانت پنهان است 

چرا سخنی نمی گوئی 

مگر که بسوزانندت 

 

3

حرفت را

بر خود می کشم و گرم می شوم

یخبندان چنان است

که دو پنگوئن در من راه می روند

و سپاسم می گویند.

 

4

دور از تو

رودی کوچکم

قفل اسکله را می بوسم

توقع دریایی ندارم.

 

دور از تو

فواره ی بی قرارم

پرپر می زنم

که از آسمان تهی

به خانه ی اولم برگردم.

 

5

سر بر زانوی کویر می گذارم
سوگندش می دهم بس کند
با این همه آب
که از آسمان مجروح می بارد
از گل و لای بی حاصل 
سنگینم می کند.

 

6


تن جامه ات سفید است

پیکره ات سفید است

خاطره ات سفید است

منزلگاهت سیاه.

 

تن پوش هامان سیاه

پنجره هامان سیاه

خاطره هامان سیاه

نی نی چشمان سفید.

 

چشم ها

          خیره به درها

          سفید می شود،

طره و گیسو

             سفید می شود

پیکره هامان سفید

خاطره هامان سفید

منزلگاهان سیاه.




کلمات کلیدی :

دردهای اساسی ما ایرانیان به روایت صادق هدایت

ارسال‌کننده : امیر عسگری در : 91/4/27 12:58 عصر



دردهای اساسی ما ایرانیان به روایت صادق هدایت




صادق هدایت که از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران و روشنفکری برجسته بود، در کتاب بوف کور خود می نویسد :

در زندگی درد هایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورند و می زدایند، این درد ها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد! و اینک؛ سی و هفت درد و عیب اساسی اجتماعی ما ایرانیان که هیچوقت درمان نشد!

1. اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم.

2. اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم.

3. با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.

4. به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم.

 
5. بیشتر نواقص را می بینیم اما در رفع آنها هیچ اقدامی نمی کنیم.

 
6. در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن نمی دانم شرم داریم.

 
7. کلمه من را بیش از ما به کار می بریم.

 
8. غالبا مهارت را به دانش ترجیح می دهیم.

 
9. بیشتر در گذشته به سر می بریم تا جایی که آینده را فراموش می کنیم.

 
10. از دوراندیشی و برنامه ریزی عاجزیم و غالبا دچار روزمرگی و حل بحران هستیم.

 
11. عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه آنها می اندازیم، ولی برای جبران آن قدمی بر نمی داریم.

 
12. دائما دیگران را نصیحت می کنیم، ولی خودمان هرگز به آنها عمل نمی کنیم.

 
13. همیشه آخرین تصمیم را در دقیقه 90 می گیریم.

 
14. غربی ها دانشمند و فیلسوف پرورش داده اند، ولی ما شاعر و فقیه!

 
15. زمانی که ما مشغول کیمیاگری بودیم غربی ها علم شیمی را گسترش دادند.

 
16. زمانی که ما با رمل و اسطرلاب مشغول کشف احوال کواکب بودیم غربی ها علم نجوم را بنا نهادند.

 
17. هنگامی که به هدف مان نمی رسیم، آن را به حساب سرنوشت و قسمت و بد بیاری می گذاریم، ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل آن نمی پردازیم.

 
18. غربیها اطلاعات متعارف خود را در دسترس عموم قرار میدهند، ولی ما آنها را برداشته و از همکارمان پنهان میکنیم.

 
19. مرده هایمان را بیشتر از زنده هایمان احترام می گذاریم.

 
20. غربی ها و بعضا دشمنان ما، ما را بهتر از خودمان می شناسند.

 
21. در ایران کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد.

 
22. فکر می کنیم با صدقه دادن خود را در مقابل اقدامات نابخردانه خود بیمه می کنیم.

 
23. برای تصمیم گیری بعد از تمام بررسی های ممکن آخر کار استخاره می کنیم.

 
24. همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است.

 
25. به هیچ وجه انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم که کسی که عیب ما را می گوید بدخواه ماست.

 
26. چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم.

 
27. به هنگام مدیریت در یک سازمان زور را به درایت ترجیح می دهیم.

 
28. وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم.

 
29. در غالب خانواده ها فرزندان باید از والدین حساب ببرند، به جای اینکه به آنها احترام بگذارند.

 
30. اعتقاد داریم که گربه را باید در حجله کشت.

 
31. اکثرا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم.

 
32. تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است.

 
33. غالبا افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند.

 
34. اول ساختمان را می سازیم بعد برای لوله کشی، کابل کشی و غیره صدها جای آن را خراب می کنیم. در شهرسازی هم از چنین مهارتی برخورداریم.

 
35. وعده دادن و عمل نکردن به آن یک عادت عمومی برای همه ما شده است.

 
36. قبل از قضاوت کردن نمی اندیشیم و بعد از آن حتی خود را سرزنش هم نمی کنیم.

 
37. شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می دانیم.




کلمات کلیدی :